اغلب جهنمي‌ها، جهنمي زبان هستن

به گزارش جهان، استاد فاطمي نيا در جلسه‌اي با ذکر چند نکته اخلاقي و عرفاني فرمود: خدمت آيت الله بهاالديني رسيدم. گفتم آقا راز مقام و رتبه سيد سکوت چه بود؟ آقا دست بالا آورد و اشاره به دهان کرد. خدا شاهد است الان مردم خيلي دست کم گرفته‌اند آبرو بردن را.

 

 

ببينيد؛ خدا چند گناه را نمي‌بخشد:

 

1- عمدا نماز نخواندن.

2- به ناحق آدم کشتن.

3- عقوق والدين.

4- آبرو بردن.

 

اين گناهان اينقدر نحس هستند که صاحبانشان گاهي موفق به توبه نمي‌شوند. پسر يکي از بزرگان علما که در زمان خودش استادالعلما بود، براي من تعريف مي‌کرد: «به پدرم گفتم پدر تو درياي علم هستي. اگر بنا باشد يک نصيحت به من بکني چه مي‌گويي؟ مي‌گفت پدرم سرش را انداخت پايين. بعد سرش را بالا آورد و گفت آبروي کسي را نبر!» الان در زمان ما هيئتي‌ها، مسجدي‌ها و مقدس‌ها آبرو مي‌برند.

 

عزيز من اسلام مي‌خواهد آبروي فرد حفظ شود. شما با اين مشکل داري؟ دقت کنيد که بعضي‌ها با زبانشان مي‌روند جهنم.

 

روايت داريم که مي‌فرمايد اغلب جهنمي‌ها، جهنمي زبان هستند. فکر نکنيد همه شراب مي‌خورند و از ديوار مردم بالا مي‌روند. يک مشت مومن مقدس را مي‌آورند جهنم. اي آقا تو که هميشه هيأت بودي! مسجد بودي! بله. توي صفوف جماعت مي نشينند آبرو مي‌برند.

 

اميرالمومنين به حارث همداني مي‌فرمايد: اگر هر چه را که مي‌شنوي بگويي؛ دروغگو هستي.

 

گناهکار چند نوع است: عده‌اي گناه مي‌کنند، بعد ناراحت و پشيمان مي‌شوند؛ سوزوگداز دارند؛ توبه مي‌کنند و هرگز فکر نمي‌کنند که روزي اين توبه را بشکنند؛ اما دوباره مي‌شکنند. دوباره، سه باره، ده باره. در حديث داريم که اين اگر در تمام توبه شکستن ها سوز و گداز واقعي داشته باشد، در نهايت بر شيطان پيروز مي‌شود.

http://salvat.ir/menu1/7/بخشش%20گناهان  

پارادوکس‌ سکوت

پارادوکس‌ سکوت

Description: http://www.bashgah.net/static/image/Circle.pngمنبع: / روزنامه / همشهری ۱۳۸۷/۰۹/۱۷

Description: http://www.bashgah.net/static/image/Triangle.pngنویسنده : سهیلا خلانلوئی

 

 

سکوت هدیه‌ای خدایی است که بسیاری از ما شهرنشینان تا حدود زیادی از آن محرومیم و اگر هم به ندرت به آن دست پیدا کنیم با کمک رادیو و تلویزیون در چشم برهم‌زدن از دستش می‌دهیم.
انسان امروز از سکوت و لذت‌بردن از آن عاجز شده است و ناتوان در بودن و ماندن در آن!سکوت در ادبیات اجتماعی ما عموما در بار معنایی منفی آن به کار برده شده. نظیر آنچه که زنده‌یاد اخوان ثالث در شعر زمان به آن اشاره دارد؛ سلام‌ات را نمی‌خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است. پذیرش خاموشی، ناتوانی انسان برای تغییر و اصلاح تلقی شده است. در حالی که سکوت در ادبیات ایران مفهومی پرمعنا دارد. در این رویکرد سکوت، فضایی امن برای بازنگری در خود، زمینه‌ساز بازخوانی افکار و اندیشه‌ها و وسیله‌ای مهم برای کنترل و رفتار و کردار آدمی است.
در ادبیات و در شعر شاعران ایرانی سکوت، گاه انتخابی، گاه اجباری و گاه از سر رمز آلودگی و سرشار از گفتنی‌ها و علامت‌ها است. سکوت در ادبیات روانشناسی ریشه در افکار پریشان و ناهنجار دارد و نوعی بیماری به حساب می‌آید.
در این صورت است که حرف نزدن، ساکت ماندن و به رفتارهای عاطفی دیگران پاسخ ندادن از علائم افتادن در دام سکوت است. همچنین سکوت بین انسان‌ها را می‌توان نبود صحبت نامید. سکوت، نبودن صدا نیست، بلکه بعضی اوقات سکوت اصلا وجود ندارد. زیرا همیشه سر و صدا است. همچنین به این معنا نیست که بگوییم سکوت یعنی گفتن هیچی. صحبت کردن مانند یک خط شعاع است، اما با ایماء و اشاره.
حرکات رفتاری حتی اگر در سکوت صورت گیرد، باز هم مانند یک خط شعاع در سکوت به کارگرفته می‌شود.
حرف نزدن، ساکت ماندن، به رفتارهای شخصی و عاطفی دیگران جواب ندادن، از علائم افتادن در دام سکوت است.
در مواقع بسیاری، سکوت کردن می‌تواند عکس‌العملی در مقابل یک وضعیت دشوار باشد. این سکوت نوعی انتخاب برای نگفتن است که می‌تواند علامتی باشد مبنی‌بر اینکه فرد برای متعادل شدن نیاز به کمک ما دارد. با این حال در مواقعی نیز سکوت به معنای یک رفتار ناهنجار نیست بلکه انتخاب فرد است برای اینکه یک راز خانوادگی یا یک سنت دوستانه را پوشش دهد.
گاه زمانی سکوت ما را دربرمی‌گیرد طوری که دوست داریم وارد عالم رؤیا و لذت‌بردن از رؤیاها شویم. این لحظاتی است که برای خود ساختن، آرامش و تعادل‌بخشی به روح و روان‌مان ضروری است.
سکوت به ما اجازه فکر کردن قبل از حرف زدن می‌دهد. برای فکر کردن و تمرکز باید سکوت کنیم و در این مرحله است که احساس می‌کنیم این سکوت باعث ایجاد و تقویت حال خوب برای ما می‌شود.
با این حال بعضی از اشخاص به راحتی نمی‌توانند سکوت را تحمل بکنند و دچار استرس و افسردگی می‌شوند و از سکوت هراس دارند.
یادمان باشد که اشخاص با همدیگر فرق می‌کنند. هرکسی عکس‌العمل خاص خودش را دارد. بعضی از اینکه مورد تمسخر دیگران واقع نشوند و یا اینکه دیگران حرفشان را نمی‌فهمند، سکوت می‌کنند و بعضی دیگر نیز از این طریق می‌خواهند ابراز عقیده کرده. یا حرف خودشان را به کرسی بنشانند.
باید گفت که قدرت مبارزه با قانون و قدرت گفتن «من نمی‌توانم» و یا داشتن مدعای امروزی همیشه مقدور و ممکن نیست. در هر صورت مشکلات یا دشواری‌های زندگی اجتماعی، شهرنشینی و به دست آوردن یک احساس خاص و حتی ناشناخته، فرد را به مشکلات می‌کشاند و منجر به سکوت می‌شود.
از زاویه‌ای دیگر سکوت می‌تواند یک انتخاب و اراده شخصی باشد، برای سخن نگفتن. در واقع ما در زندگی اجتماعی و به تجربه یاد می‌گیریم که در مواقعی ساکت بمانیم و حرفی نزنیم و این نوع سکوت کمتر فراموش می‌شود.
پس می‌توانیم بگوییم که سکوت اکتسابی است و می‌توانیم یاد بگیریم ساکت بمانیم یا ساکت نمانیم و یا در چه مواقعی سکوت کنیم و چه زمان‌هایی نه.
از سوی دیگر واقعیت این است که اگر بیش از حد و اندازه وارد دنیای سکوت بشویم، باعث تقویت سکوت می‌شود و ما به راحتی از این مهلکه نمی‌توانیم خارج شویم. این قسمت را می‌توان به معنای منفی سکوت نامید که باعث بسته شدن و قرار گرفتن ما در موقعیتی می‌شود که به راحتی نمی‌توان از آن خارج شد.
از بعدی دیگری می‌توان گفت گاهی سکوت یک نوع وسیله گریز است. ما گاهی اوقات می‌توانیم سکوت اختیار کنیم. آن هم به خاطر اینکه با مسائل نگران‌کننده مواجه نشویم.
حال سؤال این است که آیا سکوت ابعاد دیگری نیز دارد که با تاریخ و فرهنگ یک جامعه رابطه داشته باشد؟
در برخی از فرهنگ‌ها یا ادیان، سکوت امری با ارزش تلقی‌ می‌شود. مثلا در فرهنگ مردم آسیای شرقی و چین، سکوت مملو از رازهای سنگین است. سکوت به معنای احترام و یادبود به کار می‌رود و اساساً کم‌سخن گفتن یک ویژگی خوب به شمار می‌آید.
سکوت یک نوع بیماری تعریف نشده است، اما باید توجه داشت که می‌تواند علامتی برای برخی بیماری‌های خاص باشد. بنابراین سکوت می‌تواند نمایانگر درد و رنج و مشکلات روانی باشد. اما نباید زندانی سکوت شد و در حصار سکوت سلامت روانی و اجتماعی خود را از دست داد.
بعضی اوقات افراد با سکوت کردن خود یک نوع فشار روحی و روانی بر دیگران وارد می‌کنند و از وسیله‌ای به نام سکوت خشم و ناراحتی خود را بروز می‌دهند و البته این بهتر از جیغ کشیدن و فریاد زدن است.
به عبارت دیگر یک سکوت معنادار و دردآلود، سکوتی است که به سختی یک دیوار باشد. حتی بدتر از یک فریاد.
همچنین سکوت گاهی می‌تواند به مانند یک نوع واکنش منفی به مثابه خشم علیه خویش باشد.
عموما سکوت و تنهایی با هم می‌آیند و نتیجه آن برقرار نکردن ارتباط و همدلی با دیگران است. در این حالت حرف زدن و برقراری ارتباط انسانی می‌تواند این دیوار سخت را بشکند و راه را برای سخن گفتن و خود را نشان دادن هموار کند.
برای خروج از تنهایی هنگامی که فرد در اثر برخورد با مشکلات، ترس، شک و تردید سکوت اختیار می‌کند روش‌هایی وجود دارند که می‌توانند در از بین بردن سکوت موثر واقع شوند، مانند شوخ‌طبعی.
البته گوش کردن خودش باعث شکسته شدن سکوت می‌شود. ولی باید بدانیم که گوش دادن به یک گفت‌وگوی ساده نمی‌تواند موثر شود. بلکه باید شخص مقابل درباره چیزی حرف بزند که مورد علاقه شدید و یا مسئله ذهن آن فرد باشد. با تمام اینها باید گفت هر چند سکوت در زندگی لازم است- مانند شب که سکوت در آن لازمه زندگی است- اما نباید در انتخاب و به کار بستن آن زیاده‌روی کرد.
همچنین سکوت می‌تواند قابلیت انتقالی بالایی داشته باشد. شخص در این وضعیت می‌تواند عکس‌العمل بدون حرف زدن داشته با شد.
به هر حال حرف نزدن و سکوت کردن سد راه ارتباطات می‌شود. شخصی که در این موقعیت قرار می‌گیرد نمی‌تواند با دیگران ارتباط برقرار بکند.
از سویی دیگر خجالتی بودن می‌تواند با سکوت ارتباط داشته باشد. وقتی شخص جرأت ابراز عقاید خود را ندارد و از نگاه کردن به دیگران و گوش دادن ترس دارد، با ناامیدی می‌گوید: این کار از من ساخته نیست و سکوت می‌کند.
اکثر اوقات شاهد اشخاصی هستیم که برای اولین بار در یک جمعی می‌نشینند و فقط به دیگران گوش می‌دهند. اینها اشخاصی هستند که دوست دارند حرف بزنند ولی تا زمانی که از آنها دعوت به حرف زدن نشده است، در سکوت خود باقی می‌مانند. این وظیفه ما است که به آنها جرأت و اجازه حرف زدن را بدهیم.
همچنین در مواقع خاصی مثلا وقتی کسی عاشق می‌شود، شدیدا در افکار خود غرق شده و سکوت اختیار می‌کند. اگر از او بپرسیم چه شده؟ جوابی نمی‌یابیم، جز سکوت. از رفتار و احساساتش متوجه می‌شویم که عاشق شده است.
در هر صورت می‌توان گفت در طول روز ما نیازمند سکوت کردن و دقایقی را با خود بودن هستیم. دقایقی در روز سکوت کردن باعث می‌شود که فقط با خودمان صحبت بکنیم. مخصوصا افرادی که نیاز به سکوت آخر روز دارند. بعضی اوقات خیلی خوب است که تلویزیون و رادیو را خاموش کرده و حتی در تاریکی و در آرامش فکر بکنیم و تصمیم بگیریم.
تجربه ثابت کرده است که در مواردی اینگونه به تصمیمات مهمی دست می‌یابیم. شما هم امتحان کنید و از نتیجه آن لذت ببرید!به ویژه اینکه این سکوت در پایان غوغای روز می‌تواند موجب تخلیه عصبانیت‌ها و فشارهای عصبی شود.
‌سکوت روزانه باعث ایجاد ایده‌های جدید می‌شود و راه‌های جدیدی پیش‌پای ما می‌گذارد. یادمان باشد بعضی مواقع سکوت باعث پیشگیری از یک‌سری مسائل دردسرزا می‌شود. بعضی مواقع سکوت کردن، سبب می‌شود که بهتر در مورد ایده‌هایمان تمرکز کنیم. مواقع سکوت، مواقع آرامش است که به ما اجازه تصمیم‌گیری می‌دهد تا اینکه بدانیم کجا هستیم و چه می‌کنیم. بعضی مواقع واقعا باید سکوت کنیم تا اینکه هم بتوانیم به خوبی تمرکز ذهنی داشته باشیم و هم بتوانیم به دیگران گوش فرا دهیم.

میراث گرانبها؛ سعادت جاودانه

میراث گرانبها؛ سعادت جاودانه

Description: http://www.bashgah.net/static/image/Triangle.pngنویسنده : علی مهدوی

Description: http://www.bashgah.net/static/image/Circle.pngمنبع: / روزنامه / رسالت ۱۳۹۱/۱/۲۶

http://www.bashgah.net/fa/content/show/96282

 

آفرینش انسان برای رسیدن به کمالات نهایی و رسیدن به جایگاه ابدی است و راه‌یابی به آن جایگاه منوط به رعایت چهار شرط است، که در حدیث معراج از آنها یاد شده و با به کار بستن آنها، خداوند خود ورود به بهشت را ضمانت کرده است. دو شرط از این شروط چهارگانه مربوط به اعضا و جوارح ظاهری (مربوط به زبان و شکم) است و دو شرط دیگر مربوط به امور قلبی و باطنی است.

در حدیث معراج خداوند متعال خطاب به رسول خدا (ص)می‌فرماید: «یا احمد و عزتی و جلالی ما من عبد ضمن لی باربع خصال الا ادخلته الجنه ...؛ یا احمد به عزّت و جلالم سوگند، هر بنده‌ای که چهار خصلت را در خود پدید آورد، او را وارد بهشت می‌سازم و آن چهار خصلت عبارتند از: 1- «یطوی لسانه فلا یفتحح الا بما یعنیه»؛ زبان خود را از بیان آنچه که برای او لازم و مفید نیست حفظ نماید. 2- «یحفظ قلبه من الوسواس»؛ دل خود را از وسوسه نگاه داشته و اجازه ورود وسوسه‌های شیطانی را به قلب خویش ندهد. 3- «یحفظ علمی و نظری الیه»؛ متوجه باشد که من ناظر و مراقب بر همه اعمال و کارهای او می‌باشم. 4- «تکون قره عینیه الجوع»؛ گرسنگی را موجب چشم روشنی خود بداند.

آن‌گاه خدای متعال خطاب به حبیب خود می‌فرماید: ای احمد:‌ای کاش می‌دانستی که گرسنگی و سکوت چقدر شیرین‌اند و آثار این دو چقدر زیاد است. حضرت رسول(ص) عرض می‌کند: پروردگارا، میراث و اثر گرسنگی و سکوت چیست؟(1) خداوند در پاسخ مواردی را بیان می‌کنند که در ادامه به شرح و توضیح آن می‌پردازیم.

در توضیح حدیث فوق باید گفت: اصولا حفظ زبان از پرگویی و حفظ شکم از پرخوری، یکی از راه های مبارزه با شیطان است. گرچه دام های شیطان منحصر به زبان و شکم نیست، ولی این دو قوی ترین ابزار و ادوات شیطان در مسیر انحراف آدمی است، زیرا اگر کسی بتواند شکم را کنترل کند، شهوت را نیز می‌تواند تحت کنترل در آورد و اگر کسی توانست زبان خود را حفظ کند، نگاه داشتن چشم و گوش نیز میسور خواهد بود.

بزرگ ترین عامل سلب آگاهی، شعور و درک، و سلب حضور قلب از انسان، همانا پربودن شکم است. انسان با شکم پر نمی‌تواند فکر کند و موفق به مطالعه، حضور قلب در نماز و بسیاری از امور دیگر نمی‌شود. این مسئله به تجربه ثابت شده است و لذا معروف است که «عباده الشبعان کتملق السکران»(2) کسی که با شکم پُر به عبادت می‌پردازد، نظیر انسان مستی است که به تملّق دیگران پرداخته است. کسی که مست است شعوری ندارد، لذا تملّق گفتن او ارزش و اعتباری ندارد، پس خضوع و نیایش انسان سیر که با شکم پر به عبادت می‌پردازد، از هیچ ارزش و اعتباری برخوردار نیست.

هنگام پر بودن شکم، درک و آگاهی که از خصایص انسان است، از او سلب می‌گردد، دقیقاً مانند پرنده‌ای که وزنه سنگینی به پای او بسته‌اند و هر چه این وزنه سنگین‌تر باشد، پرواز او را مشکل‌تر می‌سازد. پس پر‌بودن شکم به منزله وزنه سنگینی است که به پای مرغ روح آدمی بسته شده است و مانع پرواز او می‌گردد و به عکس، موجب فرو رفتن در طبیعت و از بین رفتن نورانیّت و لطافت روح انسانی است و نمی‌گذارد کمالات روحی ظاهر گردند.

ستایش گرسنگی در روایات به معنای مطلوب بودن تحمل رنج گرسنگی به‌طور مطلق نیست، بلکه مراد توجه دادن انسانها به موانع پرواز روح آدمی و آنچه مزاحم فعالیت های روحی است؛ چه در جنبه های حضوری، یعنی توجهات قلبی و چه در جنبه‌های حصولی، یعنی فکر کردن واندیشیدن.

بنابراین انسان نه آن قدر گرسنگی بکشد که از رنج آن نتواند کار کند و نه آن قدر پرخوری کند که مانع فعالیت‌های او گردد و به تعبیر حضرت علاّمه طباطبایی(ره) منظور از جوع در این گونه روایات، سبک بودن شکم ـ در مقابل پرخوری ـ است نه اینکه مقصود گرسنگی باشد. خوردن غذاهای مطبوع نه تنها مضرّ نیست، بلکه برای سلامتی بدن مفید و لازم است؛ ولی رعایت اعتدال نیز لازم است.

 

آثار مثبت گرسنگی و سکوت

الف: اوّلین اثر و میراث گرانبهای گرسنگی و سکوت حکمت است؛ یعنی راه یابی انسان به حقایق و واقعیّت‌های نایافته و درک واضح و آشکار آنها. انسان با تجربه‌های محدود خویش نیز می‌تواند درک کند که چقدر این دو امر در فراگیری حقایق مؤثّر می‌باشند، چنانکه در اواخر ماه رمضان، انسان احساس می‌کند روح او آماده پرواز است و طراوت و شادابی و لذّت‌های معنوی همه وجود او را فراگرفته است. بنابراین به بدن به قدری باید رسیدگی نمود که در خدمت پرواز روح باشد، نه اینکه مانع و مزاحم طیران و عروج روح و توجّه آن به معنویّات و عالم ملکوت گردد. عقل آدمی که از قوای روحی وی به شمار می‌آید، با سبک بودن شکم می‌تواند فعالیّت کرده و به درک حقایق نایل شود.

ب: دومین اثر ارزشمند گرسنگی و سکوت، حفظ قلب از وسوسه های شیطانی است. مؤمنان روزه دار به تجربه دریافته‌اند که به جمع حواس و حفظ قلب موفّق‌ترند و افرادی که خویشتن را به پرخوری عادت داده‌اند نیز به‌خوبی می‌دانند، کمتر می‌توانند عنان قلب را در دست خویش گرفته و از پراکندگی حواس و افکار و خیالات واهی محفوظ بمانند.

ج: سومین اثر گرسنگی و سکوت، تقرب به خداست. تقرب به خدا، کمال واقعی و بزرگ ترین هدف و آرمان مؤمنان و پارسایان است. برای رسیدن به این هدف متعالی و مهم، باید دل از هواهای نفسانی و گرایش های پوچ مادی و دنیوی پاک گردد و این میسور نیست، جز با تقویت اراده و رشد قدرت تصمیم گیری در جهت

شکل‌گیری هویت الهی و معنوی انسان. در این راستا شکی نیست که روزه، نقش مهم و ارزنده‌ای در تقویت اراده و جهت دهی آن به سمت تقرب به خدا دارد.

د: چهارمین اثر دو امر یاد شده، اندوه دائم می‌باشد. در روایات فراوانی از حزن و نیز افراد محزون تعریف و تمجید شده است و این سخن بدان معنا نیست که انسان پیوسته عبوس و خشن باشد، بلکه منظور تحصیل حالتی است در برابر سرمستی و نشاط و شادی بی‌مورد و بی‌حد که از صفات منحطِّ حیوانی است. فرد ساکت و گرسنه هرگز شادیهای کاذب، و تفریحهای حاکی از بی‌خبری و خنده‌های مستانه ندارد و رفتار او با متانت و آرامش همراه است. البته ممکن است حزن در امور مادّی و عقب ماندن از دنیاداران، در مسابقه ثروت اندوزی، رخ دهد که به هیچ وجه ممدوح نیست، بلکه حُزنی که در برابر شادی بی‌حد و مستی غافلانه قرارگیرد، شایسته مدح و ستایش است. اینکه انذار و ترسانیدن مردم، یکی از مهم ترین وظایف رسولان الهی به شمار آمده، بدین جهت است که آدمیان از عمر خویش استفاده شایسته برند و اعمال و رفتار خویش را کنترل کنند و از امکانات و نیروهای خدادادی به نحو مطلوب بهره گیرند. مؤمن از اینکه مقداری از عمرش صرف امور ارزشمند و لازم نگردیده و یا لااقل در مباحات مصروف شده محزون است؛ زیرا از سرمایه‌اش کاسته شده و سودی در این تجارت نصیبش نگشته است. ‏

هـ : اثر دیگر گرسنگی و سکوت، سبکباری است؛ یعنی هر قدر آدمی به مردم احتیاج کمتری داشته باشد آزادتر است، ولی کسی که شکمبارگی را پیشه کند ـ بدان جهت که پیوسته در اندیشه طعام مطلوب‌تر و لذّت بیشتری است ـ از حرّیت و آزادی محروم است و به مانند چهار پایان، همواره به فکر آخور خویش و به تعبیر امیرالمؤمنین(ع) همّ او علف اوست؛ در نتیجه با مشکلات فراوانی مواجه خواهد شد، از جمله کسب درآمد بیشتر برای تهیه سفره های رنگین و غذاهای لذیذ و احیاناً دست یازیدن به کارهای نامشروع، برای تأمین مقاصد خود. ‏

و. دفاع از حقّ و حقیقت، از دیگر آثار سکوت و گرسنگی است. کسی که زندگی معمولی و بی آلایش و بدون تشریفات دارد، زبانش نیز باز است و قادر است در همه جا از حق دفاع کند، برخلاف شکمباره‌ای که قدرت دفاع از حقّ را ندارد و همواره به رعایت و ملاحظه دیگران می‌پردازد، تا مبادا به منابع درآمد او ضربه‌ای وارد آید. فرد سبکبار و «خفیف المؤنة» پروایی ندارد که از حق‌گویی او دیگران برنجند و یا به زندگیش آسیبی وارد سازند، زیرا او با امکانات اندک زندگی خویش را سپری کرده و همه جا مردانه، در برابر کژی‌ها و بی‌عدالتی‌ها، از حقّ دفاع می‌کند. انسان سبکبار و «خفیف المؤنة» می‌کوشد تا آبرومند زندگی کند؛ ولی شکمباره می‌کوشد تا همیشه خوش زندگی کند و بین این دو تفاوت زیادی است.

ز: با توجه به مطالب گذشته، اثر سودمند دیگر گرسنگی و سکوت به روشنی آشکار می‌گردد و آن اینکه مؤمن پرهیزگار هیچ‌گاه به این فکر نیست که روزگارش چگونه می‌گذرد: به سختی یا به آسانی؟ زیرا به تقدیر و قضای الهی رضا داده و در دنیا به قناعت و کم خرجی روی می‌آورد و به جمع آوری ثروت و مال همّت نمی‌گمارد، تا به گرفتاری و بیماری های روانی‌ای که دنیاداران بدان مبتلا هستند، مبتلا گردد(3).‏

 

ازل تا ابد دید خواب سکوت - علیرضا باوندیان

ازل تا ابد دید خواب سکوت   

منبع: / سایت / باشگاه اندیشه ۱۳۸۷/۰۲/۰۸

http://www.bashgah.net/fa/content/show/18031  

عالم هنرمند، عالم سکوت های سودمند ِ سزاوار است، عالم ِ رازهای سربه مُهری که تنها اهالی دل می توانند نقاب از رخساره اش برگیرند. برای همین است که خطوط پنهانی در عالم هنرمند وجود دارد که فهمیده می شوند اما دیده نمی شوند.

 

آن چیزی که زندگی را زیبا می کند "هنر" است و آن چیزی که هنر را زیبا می سازد "زندگی" است. بدون هنر نمی توان زندگی کرد و هنری که در آن شور زندگی را نتوان دید هرگز نمی تواند هنر نامیده شود.
زندگی، موهبتی بی نظیر است و فهم معنای زندگی، همان توشه و زاد راهی است که برای رسیدن به قله های سر به آسمان کشیده توفیق، نیاز است. این فهم از دو مسیر میسراست: مسیر عقل و مسیر دل.
هنرمندان به مانند عارفان، مسیر دل را مناسب ترین راه رسیدن به حقیقت می دانند و فیلسوفان، عقل را سکان دار وادی شناخت بر می شمارند.
برای هنرمند همیشه پلکان شناخت به مراتب زیباتر از آسانسور شناخت است. هرچند آسانسور با سرعت و سهولت انسان را به آن بالابالاها می برد ولی در هنگام رسیدن، شوری را در خودت احساس نمی کنی. رسیدنی که همراه با انکشاف نباشد عاری و خالی از زیبایی است. در هنگامه بالا رفتن به وسیله پلکان، حکایتی غریب نهفته و خفته است به نام ریاضت. در وادی هنر، هنرمند همواره باور دارد که خودش را با همه فردیت خلاقه اش به بالا می رساند. او هرگز احساس نمی کند که به بالایش می برند. او یقین دارد که به همت جانانه خود به بالا می رود. از طرفی در هر طبقه ای از طبقات، در هر منزلی از منازل، می تواند به آرامی و با چشم دل مناظری را ببیند که آسانسور سواران عجول، مجال و موهبت دیدن آن را ندارند.
کسی که از پلکان به بالا می رود همواره احساس تنهایی می کند. کسی که در آسانسور است می پندارد که از قدرت پشتیبانی کننده ای به نام تکنولوژی برخوردار است. اما به راستی احساس تنهایی هنرمند که به زانوان خود تکیه داده و منزل به منزل می رود، احساسی نارواست؟ این که تنها هنرمندان می توانند صدای رسای سکوت را بشنوند موهبت اندکی است؟ به گفته میشل فوکو، فیلسوف معاصر فرانسه، فرهنگ سکوت، از جمله اموری است که انسان کمتر آن را تجربه کرده است.
تکنولوژی، انسان را از آن سکوت مرموز زیبایش، بیرون آورد و شهد ناب خاموشی را از وی واستاند. تکنولوژی، تکثرطلبی و رنگارنگ ستایی را برای انسان تجویز کرد. انسان تکنولوژی زده، هر لحظه ویروس زیاده خواهی را منتشر می کند. او مطلق طلبی را به عنوان اصلی ترین شاخصه توسعه انسانی مدنظر دارد. انسانی که پیوسته و پرشتاب از ابزارهای زیستن متعارف پرسش می کند و اهل گرته برداری از غشاء بیرونی هستی است همواره با هیاهو زیست می کند. چنین انسانی هرگز نمی تواند به حالی و از آنجا به مقامی برسد.
هنرمند، چون به دلش اعتماد می کند و به زیباترین و عاطفی ترین گونه ممکن با هستی مواجه می شود، هرگز نمی تواند زمام زیستن خود را به دست ابزارهای نازل مادی بسپارد. زیرا عالم ماده او را فریبکارانه به جانب خود دعوت می کند تا مختالش کند و آن دم که مختال شد بی شک مختل خواهد شد و کل شیی هالک الا وجهه.
هنرمند، به دنبال آن سکوت ِسرشاری است که در پهنه اش می توان به صید گوهرهای ِبی نظیر معنی دست یافت. هنرمند، فریاد ِ سکوت را تصویر می کند:
فریاد که پایان ِ من آغاز سکوت است
یعنی که ازل تا به ابد راز ِ سکوت است
رفتیم و رسیدیم به سرچشمه خورشید
آنجا که افق گستره بازِ سکوت است [1]
عقل ابزاری، آدمی را به دره هولناک قال و قیل می افکند. در قلمرو محدود کثرت، هرچه هست سر و صداست. سکوت، از آن ِ وادی عشق است. اینجا همه به زبان فصیح ِ اشارت سخن می گویند. برای همین است که نشانه های عالم هنر تا به این حد سیال و تفسیر پذیر است. برای همین است که هرکسی به قدر بضاعت ذوقی و ظرف ذهنی خود می تواند از این بحری که - به قول مولوی- هیچش کناره نیست هرچه می خواهد بردارد.
عالم هنرمند، عالم سکوت های سودمند ِ سزاوار است، عالم ِ رازهای سربه مُهری که تنها اهالی دل می توانند نقاب از رخساره اش برگیرند. برای همین است که خطوط پنهانی در عالم هنرمند وجود دارد که فهمیده می شوند اما دیده نمی شوند. اشاره های پنهانی ملیحی که در نگاه ِ غرق در شراره های جانگداز عاشقان پنهان است. این اشارت های به ظاهر بی صدا، سرشار از فریادهای فرهاد طینتانه ای است که جز اهل نظر کسی توان قرائت آن را ندارد. به گفته هوشنگ ابتهاج (ه. الف. سایه):
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات ِ نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب ِ خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به زبانی که زبان ِ من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم ِجهانی نگران ِمن و توست
گر چه در خلوت راز ِدل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق ِ نهان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش ِ روشن که به جان من و توست
هنرمند، بسان عارفی دلسوخته بر کناره جاده زیبای الهام می نشیند و با دلی پاک از مهر عالم مادی و باطنی مزین به تمنای وصال در سکوتی گسترده به سر می برد. او در امواج ِ سکوت، شناور می شود و از معرکه اصنام و اغیار می گذرد. همه تن چشم می شود و مستانه به انتظار شنیدن نغمه های آشنای دوست می نشیند که از ورای عالم ماده او را صلا می زند. جهان از برای هنرمند، آکنده از ترانه های جبرییل است؛ آنچه او نمی یابد گوش مصطفایی است. او لب از تکلم با بتان و بت گرایان می بندد تا گوشی محرم پیدا کند. او دهان می بندند تا دهانی دیگر یابد:
زمان دارد این جا شتاب سکوت
زمین مانده در پیچ و تاب ِ سکوت
کیم من در این وسعت بی کران
به دریای هستی حباب سکوت
ز اسرار این آسمان کهن
چه دارد جهان جز جواب سکوت
به صحرای بی انتهای عدم
ازل تا ابد دید خواب سکوت
که رفته است تا چشمه آفتاب
که آب آورد از سراب سکوت
در آندم که بی ما خدا می نوشت
قلم بود و تنها کتاب سکوت
توجه کردن به راز ِ سکوت و پی بردن به ارزش و اهمیت آن، بدون برخورداری از ظرافت اندیشه و لطافت فکر امکان پذیر نمی باشد.
هنرمند به مانند عارف به گذر لحظه ها حساسیت فراوانی دارد و همواره به ناپایداری ِ جهان ِ زمانمند می اندیشد. جهانی که مزرعه و مجالی برای اندوختن توشه است نه اقامت بی انتها. همه گوهرهایی را که هنرمند به دست می آورد و آن را به عنوان ارمغانی گران به ذخائر انسانی معنوی جهان پیشکش می کند حاصل سر گذاشتن او به دامان پرمهر سکوت است:
کاشکی سربگذاریم، به دامان سکوت
مست گردیم دمی، از می ِعرفان سکوت
بی نیازیم از این بعد، زِ اعجاز کلام
شعله سر می کشد از، چاک گریبان سکوت
کاش دست از سر الفاظ تهی، برداریم
می تراود غزل ناب، زِ دیوان سکوت
باغ هر چند تهی، از نفس ِچلچله هاست
لب به دندان بفشاریم، به پیمان سکوت
گرچه سخت است بفهمیم و نگوییم! ولی
باز هم سربگذاریم به دامان سکوت
در بسیاری از کتاب های عارفان، سکوت جایگاه بسیار ارجمندی دارد. مولوی از جمله عارفانی است که به آفت های زبان توجهی ژرف دارد و سکوت را امری اخلاقی می شمارد. در مثنوی معنوی و دیوان شمس مولانا می توان میان سه نوع سکوت تفکیک قائل شد.
در سکوت اخلاقی، سالک ِطریق در هنگامه های درنوردیدن منازل مختلف، سکوت را در مقام عمل به کار می گیرد. او یقین دارد که پُر گفتن و درازه گویی و درازه پردازی از نشانه های مسلم کم خردی است. بسیار گفتن و مکرر گفتن به سالک طریق، فرصت و فراست محاسبه خویشتن خویش را نمی دهد. عرفا، سالکین را به قلت در خفتن و گفتن و خوردن توصیه می کردند. این نوع از سکوت ناظر به آفات لسان است و صبغه عملی اخلاقی دارد. چنین سکوتی کمتر فلسفی و نظری است و در مقام عمل از شخص سالک دستگیری می کند و نمی گذارد تا او به برون نگری های بی ثمر متمایل شود.
اما در سکوت وجود شناختی، عارف مشغول از سرگذراندن تجربه عرفانی وجودی است و از اعداد و اضداد و کثرات (که از مقومات ِتجارت روزمره این جهانی است) عبور می کند و با بیکرانگی مواجه می شود. این نوع سکوت، حاکی از اتحاد و یگانگی سالک با نور ِمبدا هستی است. او در این وادی خرم به جایی می رسد که همگان را مستغرق در یک معنی می یابد. دوگانگی ها از میان می رود.
اما سکوت دلالت شناختی، متعلق به زمانی است که سالک از مقام مدهوشی به در می آید و هوشیار می شود و در مقام گزارش دهی و صورت بندی زبانی آن چیزی است که ترجمان احوال خوش عرفانی و روحانی وی است.
مطابق با رأی مولوی تأملی چند در این امر به ما نشان می دهد اساس مشکل در مبادرت ورزیدن به ریختن آن تجارب عرفانی کم نظیر در قالب زبان است؛ در این جا با پارادوکسی مواجه هستیم یعنی از یک سو چاره ای نداریم جز اینکه زبان را به استخدام گیریم و از سویی دیگر صورت بندی زبانی آن تجارب وجودی عین پرده کشیدن بر آن و دور شدن از مراد و مقصود است. از این روست که عرفا ترجیح می دهند سکوت اختیار کنند و یا با زبانی سلبی به آن اشاره کنند.
وجه وجود شناختی این سکوت ناظر به بیکرانگی و بی صورتی هستی است و وجه معرفت شناختی آن معطوف به امتناع تکون معرفت عارف از عالم بیکران و بی چون است.
صُمت و سکوت، از ابزارهای رسیدن به کمالات عرفانی و سیر و سلوک، از جایگاه ویژه ای برخوردار است.
در روایات آمده است که کمال العقل الصمت؛ به این معنا که وقتی عقل و خرد به کمال می رسد و آدمی به بلوغ عقلانی دست می یابد، خاموشی برمی گزیند و سکوت اختیار می کند.
در عرفان های سرخپوستی و بودایی و شرقی و غربی نیز، این معنا وجود دارد که سالک و عارف می بایست دوره های سختی را برای کسب این مقام بکوشد و راه و روش سکوت را بیاموزد.
مشکل این جاست که آدمی به طور طبیعی نمی تواند خاموش باشد. هر چند که دندان به لب گزیده و خاموش به کنجی نشسته باشد، ولی در دل او غوغایی است که از بیرون او بیشتر است. هزاران سخنگو با او از هر دری سخن می گویند و او را سرگرم می کنند. این جاست که شاعر پارسی گوی شیرین زبان ما می سراید:
در اندرون من خسته دل ندانم که کیست
که من خموشم او در فغان و غوغاست.
در عرفان سرخپوستی به جهت آن که با منطق و زبان معمولی آدمی مبارزه شود و نوع دیگری از بینش و منطق را جانشین روشی معمولی سازد، دستورهای سختی را برای رهایی از سخنگویی با خود داده است. سالکان آن راه و روش می کوشند تا خود را به مقام صمت مطلق برساند و آن من درونی را ساکت و خاموش سازند. کاری که به محالات و ممتنعات شبیه تر است. یعنی نوعی استحاله عقلی فراتر از استحاله عادی.
انسان اصولاً با این سخنگو همزاد است. با این سخنگوست که فکر می کند و می اندیشد. اوست که او را هدایت می کند. اوست که راه و روش و اختراع و ابتکار را به او می آموزد. این سخنگو در حقیقت، همان چیزی است که به اصطلاح قرآنی "بیان" نامیده شده است. یعنی افتخار آدمیت است و فصل ممیز انسان از دیگران.
قرآن می گوید آن گاه که خداوند بیان را به آدمی آموخت به خود بالید. پرسش این است که این بیان و این افتخار آدمیت چیست؟ آیا جز همین سخنگوی درون ما و این قوه ناطقه آدمی است. آخر اگر این سخنگو برود برای آدمی چه می ماند؟

همه اجزای جهان در تسبیح و تقدیس حضرت حق تعالی به سر می برند. اگرچه گاه، جهان را ساکت می پنداریم ولی همه هستی از غلغله های مستانه ای لبریز است که جز گوش حق نیوش نمی تواند زیبایی این همه ترانه عاشقانه مستمر را بشنود. برای شنیدن تسبیح جهان، می باید به سکوت، دل داد و از های و هوی اشیاء و اصنام و اغیار دل برداشت.

 

سکوت قرآنی
به نظر می رسد که همین مسئله وجود ذاتی سخنگو در درون آدمی است که قرآن هرگز به صمت به مفهومی که برخی چه از عارفان و چه غیرعارفان گفته اند، توجه نداده است و آن را راهی برای رهایی برنشمرده است.
قرآن از این ابزار برای رشد و تعالی انسان بهره جسته است. اکنون که این سخنگو، از سخن گفتن باز می ایستد که این سخنگویی ذاتی اوست، چه باید کرد؟
راهکار قرآن این است که آن را جهت داده و به ابزاری سودمند تبدیل کند. از این رو مسئله تفکر و تدبر از اصول اساسی در راه و روش قرآنی برای رسیدن به کمالات است. تفکر در انسان و تدبر در کائنات اصلی است که قرآن بارها و بارها بر آن تأکید داشته است. انسان سالک کسی است که در آفاق (بیرون) و انفس (درون) خود می کاود و تفکر می کند.
از این رو سیره عملی بزرگان را باید در تفکر و ذکر دانست. این گونه است که در کنجی به خموشی می نشینند و به تفکر و ذکر مشغول می شوند. این گونه است که ساعتی تفکر به هفتاد سال عبادت و پرستش می ارزد. این گونه است که مصداق کسانی می شود که خداوند از آنان به اهل ذکر یاد می کند: واذکروا الله ذکرا کثیرا.
یکی از ویژگیهای مشترک مردان خدا گوشه نشینی و توجه به حال و احوال درونی است. زرتشت هنگامی که به سن کمال رسید، سیر مطالعاتش را در آفاق و انفس شروع کرد و به کندوکاو در سراسر گیتی پرداخت. او که شعله های عشق در درونش شعله ور شده بود و برای نیاز به شناخت خود، خداوند را با تمام وجود می طلبید، تنهایی را برگزید. به کوهی پناه برد و ده سال از عمر خود را به اندیشه و طلبگی در مسیر معرفت معنوی وقف کرد. در این مدت کمتر می خورد، کمتر می خوابید و بیشتر به اندیشه و مراقبه می پرداخت. سرانجام انگور وجود زرتشت به شرابی طهور بدل شد و فرشته یا ایزدی راستین از سوی پروردگار زرتشت بر او نازل گردید و او را تعلیم داد و به حقایق جهان و رسالت وی آشنایش کرد.
در اصل زرتشت با اراده و تلاش دوره ده ساله سکوت عارفانه را طی کرد و به مقامی شامخ دست یافت. زرتشت توانست به کنه حقیقت عالم دست یابد این که حقیقت چه بود؟ شاید درک آن برای ما که می خواهیم در قالب کلمات همه چیز را بیان کنیم، اندکی مشکل باشد. چرا که حقیقت به اثبات نیاز ندارد، فقط هست! حقیقت را نمی توان اثبات یا انکار کرد. حقیقت درخشان و مرتعش است. حضور حقیقت بلافاصله احساس می شود. ولی فقط توسط کسانی که قلبی برای احساس کردن داشته باشند. حقیقت به زعم نگارنده قابل دیدن و دستیابی است، منتها نه با چشم ظاهر و مادی... بلکه با چشم معنوی و بی واسطه آن را می توان دریافت کرد. بر همین مبناست که وقتی نزد شخص خردمندی می رسیم، او به سادگی می داند که کجا هستیم، کیستیم و چیستیم...
نه این که او درباره ما فکر می کند. هیچ تفکری در میان نیست. نه این که او درونمان را می بیند، بلکه او به مثابه یک آینه عمل می کند و ما به سادگی در او بازتاب می کنیم. تفکر وجود ندارد و فقط بازتاب است.
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
زرتشت(ع) با حرکت از دنیای مادی به دنیای اشراق چراغی را روشن کرد که بشریت تا به امروز از آن استفاده فراوانی برده است.
زرتشت عالم صغیر انسانی را مشابه عالم کبیر می شناسد و شناخت عالم کبیر را تنها از طریق عالم صغیر ممکن می داند و اساساً همه اینها مبنی بر احادیثی است که از قول مولی العارفین نقل شده «من عرف نفسه فقد عرف ربه». مولانا این مسأله را به زیبایی تشریح می کند:
ای شده غافل ز امر من عرف
چون خزان مغرور بر مشتی علف
سیر کن در نفس خود اندیشه ساز
کارها برخود مکن دور و دراز
هرچه در آفاق موجودات هست
همچنان تمثیل آن در انفس است
عالم صغری است آن بی آن و این
عالم کبری در انفس دان یقین
چون شدی زین عالمین آگاه تو
ره بری در قدرت الله تو
پس برای شناخت خداوند و دریافت نور الهی با روشهای متعارف و ذهنی نمی توان عمل کرد. ذهن انسان در مراحل اولیه شناخت مفید و مثمر ثمر تلقی می شود، اما از این مرحله به بعد ذهن نوعی آگاهی کاذب را بر انسان چیره می سازد. باید دانست که نفس به مانند چشم بندی عمل می کند که فرد هرگز نمی تواند ترنم درونی و الهیش را بشنود. اما مردان خدا، که در دنیا نفراتشان بسیار محدود و کم است این مسیر دشوار را طی می کنند. زرتشت نیز بر همین روال خدا را تسبیح می کند:
"
آنگاه ترا شناختم ای مزدا، که از روی خرد به درون اندیشه کردم. سپس دریافتم که تویی کل جهان. و چون در اندیشه ترا یافتم در سراسر هستی نیز تو را دیدم."
برای شناخت حقیقی نیاز به فرآگاهی است. نیاز به اشراق هست. ولی قبل از اینکه اشراق باشد، به سکوت نیاز است. همان که زرتشت ده سال برای آن با سکوتی معنا بخش کوشش کرد.
در میان عارفان، مولانا توجه بسیار ویژه ای به زبان دارد تا آنجا که می توان او را از نظریه پردازان فلسفه ی زبان دانست؛ به طوری که مجموعه اندیشه های او می تواند به عنوان نظریه ای عرفانی درباره زبان مطرح باشد. اما ابتدا باید نظرگاه او از زبان شناسانده شود.
سه اصل "عقل"، "نقل" و "شهود" عناصر اصلی و زیرساختی زبان شناسی مولانا هستند. همچنین در تفکر او سه زبان حس، قلب و حق وجود دارد.
زبان ِحس صورتی از عقلانیتی است که اسیر عالم محسوسات است. زبانی که مولانا آن را عاریتی می داند و برای آن ارزش چندانی قایل نیست. اما زبان قلب دیگری نیز هست به نام زبان دل؛ زبانی که بسی برتر از زبان معاش است و می تواند ما را به فهم حقایقی رهنمون شود که حس و عقل قاصر از رسیدن به آن هستند. جوهر زبان دل، عشق است و پیامش معرفت. اما در میان زبان ها از نظر مولانا "زبان حق" برترین زبان هاست. دیگر در این وادی کلمات، حروف و اصوات حجاب این زبان هستند؛ کسانی که در اغوای واژگان و فرم ها و رنگ های متعارف مانده اند، هرگز نمی توانند در افق فهم زبان حق به پرواز درآیند. اما زبان دیگری که مولانا آن را سخت محترم و عزیز می شمارد، زبان عارف است. زبان عارف، زبان سکوت است. به گفته صائب تبریزی:
به غیر شهد خموشی کدام شیرینی است
که از حلاوت آن لب به یکدگر چسبد
و مولانا همچون همه عارفان ِگنج سکوت یافته، خاموشی است به حقیقت ِسخن پیوسته و گویایی است بی منتها. آیا نزد مولانا نیز همانند عرفان یونانی- رومی بویژه در قرن بیستم، سکوت آن معنایی را دارد که آنان برداشت می کنند؟ اهمیت این موضوع از این بابت بیش تر می شود که موضوع خاموشی را به طور جدی مورد توجه قرار می دهد و تخلص خود را "خاموش" گذاشته است.
مولوی برای انتقال مفاهیم عرفانی از طرفی به هنجارشکنی در گفتار دست زده و کوشیده است تا قابلیت های گفتار را افزایش دهد و از طرفی دیگر سعی کرده تا حد امکان از گفتار هم استفاده نکند.
دو ویژگی در زبان عرفانی به طور عام و همچنین نزد مولانا به طور خاص است؛ یکی تمثیلی شدن زبان و دیگری کوتاه شدن آن. تمثیلی کردن سخن سبب می شود که مضامین توام با رسایی و شیوایی باشد و از سویی دیگر باعث ایهام و ابهام شود. زیرا تجربیات عرفانی نمی توانند مستقیم انتقال پیدا کنند. این مهم، لایه یی کردن زبان و بیان را موجب می شود. به کار بردن تمثیل از نظر زیباشناسی اهمیت فراوانی دارد و باعث می شود که سخن ملال آور نباشد، چنانچه خود در "فیه ما فیه" به این مطلب اشاره می کند.
مولانا مخاطبان خود را به دو دسته تقسیم می کند؛ آنان که زبان رمز می دانند و آن ها که زبان رمز نمی دانند. ویژگی دیگری که مولانا به وسیله آن زبانش را متمایز می کند، موجز کردن سخن است.
زبان کلامی نزد مولانا بسیار مهم است و همانند برخی از فرقه های عرفانی، زبان کلامی مورد تردید و شک قرار نمی گیرد؛ بلکه از آن استفاده می شود. در عین حال خاموشی هم یکی از ویژگی های زبان مولاناست. مولانا خاموشی را به بحر در برابر جوی سخن تشبیه می کند.
در عالم او خاموشی به دو قسمت تقسیم می شود؛ یکی خاموشی اخلاقی و دیگری خاموشی مضمونی. خاموشی اخلاقی بر اساس ارتباط میان گفته پرداز و گفته شنود، ایجاد می شود. اما خاموشی مضمونی را برخی از مضامین بر زبان تحمیل می کنند. برای مولانا بهترین موضوعی که خاموشی در برابر آن رساتر از گفتار است، عشق است. در برابر وسعت مضامین ناب عاشقانه نمی توان سخن گفت. عشق، آنچنان بزرگ و عظیم است که در هنگامه ورود به قلب عارف، تکلم او را از وی می گیرد و به جای آن نعمت ارزشمند و بی بدیل تکلیم را به وی ارزانی می بخشد.
سکوت در دنیای حیرت انگیز مولانا همواره رفتن از یک نظام نشانه ای ارتباطی به یک نظام نشانه ای ارتباطی دیگر است، یعنی قطع ارتباط نیست؛ در سکوت ارتباط تداوم پیدا می کند، اما در سطح و لایه ای دیگر است.
البته می باید تمایزی ظریف میان خاموشی و سکوت قایل شد و آن این که خاموشی بخشی از سکوت است. خاموشی آن بخش کلامی و بیرونی سکوت است. چه بسیار افرادی که خاموشند ولی ساکت نیستند.
همه اجزای جهان در تسبیح و تقدیس حضرت حق تعالی به سر می برند. اگرچه گاه، جهان را ساکت می پنداریم ولی همه هستی از غلغله های مستانه ای لبریز است که جز گوش حق نیوش نمی تواند زیبایی این همه ترانه عاشقانه مستمر را بشنود. برای شنیدن تسبیح جهان، می باید به سکوت، دل داد و از های و هوی اشیاء و اصنام و اغیار دل برداشت. به گفته سعدی در گلستان همیشه پایدارش:
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته٬ شوریده ای در آن سفر همراه ما بود نعره بر آورد و راه بیایان گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد گفتم این حالت چه بود؟ گفت بلبلان را شنیدم که به نالش درآمده بودند از درخت و کبکان در کوه و غوکان در آب و بهایم در بیشه٬ اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.
دوش مرغی به صبح می نالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که تو را
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح گوی و من خاموش

پی نوشت:
[1]-
مردانی، نصرالله، تذکره منظوم ستیغ سخن، تهران، انتشارات سمت 1371

 

شهادت اميرالمومنين ع بعد از شهادت

سکوت عین سکوت است، بی همانند است

که پیشوند ندارد، بدون پسوند است

زبان رسمی اهل طریقت است سکوت

سکوت حرف کمی نیست، عین سوگند است

زمین یخ زده را گرم می کند آرام

سکوت، معجزه ی آفتاب تابنده است

سکوت پاسخ دندان شکن تری دارد

سکوت مغلطه ها را جواب کوبنده است

سکوت ناله و نفرین، سکوت دشنام است

سکوت پند و نصیحت، سکوت لبخند است

سکوت کرد علی سال های پی در پی

همان علی که در قلعه را ز جا کنده است

همان علی که به توصیف او قلم در دست

مردّدم بنویسم خداست یا بنده ست

علی به واقعه جنگید با زبان سکوت

که ذوالفقار علی در نیام برّنده است

علی به واقعه کار مهم تری دارد

که آیه آیه کتاب خدا پراکنده است

از آن سکوت چه باید نوشت؟ حیرانم!

از آن سکوت که لحظه به لحظه اش پند است

از آن سکوت که در عصر خود نمی گنجد

از آن سکوت که ماضی و حال و آینده است

از آن سکوت که نامش عقب نشینی نیست

از آن سکوت که هنگام جنگ ترفند است

از آن سکوت که دستان حیله را بسته

و دور گردن فتنه طناب افکنده است

سکوت کرد علی تا عرب خیال کند

ابو هریره به فن بیان هنرمند است

صحابه ای که فقط یک سوال شرعی داشت

پیاز مکه به ذی الحجه دانه ای چند است؟!

علی خلیفه شود پیرمرد بیغوله

یکی است در نظرش با حسن که فرزند است

ملاک او به رگ و ریشه نیست، از این رو؛

محمد بن ابوبکر آبرومند است

علی خلیفه شود شیوه ی حکومت او

برای عده ای از قوم ناخوشایند است

ستانده می شود آن رفته های بیت المال

ازین درخت اگر میوه ای کسی کنده است

اگر به پای کنیزانشان شده خلخال

اگر به گردن دوشیزگان گلوبند است

علی خلیفه شد آخر اگر چه دیر ولی

چقدر بر تنش این پیرهن برازنده است

کنون لباس خلافت چنان زنی باشد

که توبه کار شده، از گذشته شرمنده است

برادرم! به تریج قبات بر نخورد

که ناگزیر زبان قصیده برّنده است

اگرچه روی زبان زبیر تبریک است

اگرچه بر لب امثال طلحه لبخند است

اگرچه دور و بر او صحابه جمع شدند

ولیکن از دلشان با خبر خداوند است

سيدحميدرضابرقعي